قالب وبلاگ

!حرفهای زی زی گولو




 
 
 
 
 
 یک نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

امروز هر انچه که از رگ مغزهایت میگذرد انجام بده

او آن بالا ایستاده...صبر می کند و می خندد

حتی فرصت می دهد

فرصت می دهد که بخشندگی را به من اموخته

و تو مدام بخشیده می شوی

روزی کارتهای بازی ات تمام میشود...

اخر دنیا را همه از برای شادی و بُرد تو نساخته اند

این دُکانی است که اجناسش در هم است

روزی به من بُردی بی پایان و ابدی قسمت می کند

خواهیم دید

ولی من دلم هنوز همان پاکی بچگی را دارد اینگار

و از همین امروز برای خالی بودن دستهای فردایت میسوزد

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

گاهی همانطور که اخوان میگفت بسان رهنوردانی باید بود که درنگ را جایز نمی دانند

که اگر بمانند چیزی جز نابودی هر آنچه که برایش کوشیده اند در خاطرات ذهن این

مردم نمی ماند

گاهی فرشته هم حتی باید بمیرد...باید دیو شود حتی

تا مفهوم فرشته بودن جاودان بماند...اسطوره ایی و دست نیافتنی 

 واین همه برای این است که خوبی ها در اقلیت و مهجور مانده اند از همیشه ی تاریخ و

تا همیشه ی آن

زود است که درک کنی آنجه را که قلب من در دلواپسی اش می تپد و گاه می ایستد

تا آن زمان که یاد گرفته باشی چگونه روحت را در میان زمین کاشته

و به زمینیان هدیه کرده باشی

زود است اما محال نیست...که اگر غیر ازین بود ثانیه ایی روحم برای با تو ماندن

بهانه ایی نداشت

به امید آن روز

                                                                                               

[ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]
 اندر حکایت چمرانیه(قسمت سوم)
  نمی دانم این شانس و اقبال ما در کدامین سرزمین جا مانده که هر چه کار سخت است بر عهده ی شانه های بی نوایمان گذاشته می شود.
بر ما چنین دستور روا داشته اند که در مورد امور خواب و اسکان بنای چمرانیه سخن برانیم آنهم به طنز.البته گناهی هم پای آنها نمی توان نوشت,آنها که چون حقیر مبتلا به نبوده اند تا بدانند در مورد واژه ی خوابگاه چیزی جز سوگنامه و تعزیه نمی توان نوشت.این واژه تدابیری چون بی خانمان, پرین, آوارگی ,خانه بر دوشی, تنگی نفس ,میدان تره بار ,بازار شام, بی خوابی ,سردرد ,میگرن, دعوا,
گیس و گیس کشی را به ذهن دانشجویان این دیار تداعی می کند.
که البته و صد البته اوضاع برای دانشجویان شیفت شب((شما بخوانید شبانه))صدها هزار بار اسفناک تر است.این دانشجویان که گویی تاریکی شب مزید بر علت شده تا اصلا دیده نشوند و به شمار نیایند از کوچکترین امکاناتی بهره نبرده و گاها طوری نامشان از زبان مسئولین مجتمع خوابگاهی ادا می شود که اینگار سال های سال است که یک جُزامی تمام عیار می باشند.این بیچاره ها حق رد شدن از بیست کیلومتری مجتمع خوابگاهی را نیز ندارند و در صورت مشاهده سریعا اعمال قانون می شوند چه برسد به درخواست خوابگاه.
فرقی هم نمی کند که از کدامین راه دور به این دیار آمده یا اصلاقادر به پرداخت هزینه های نجومی خوابگاه خصوصی هستند یا نه.فقط یک جواب واحد به تمامی  آنها داده می شود:تو یک جُزامی هستی!((ببخشید شما همان دانشجوی شبانه بخوانیدش)).
حالا خدا کند این همه پول می دهی باز امکاناتی در کاسه ی گدایی تو گذاشته شود.کلی پول می دهی و آخر یک خانه ی فسقلی  و درب و داغان  را بعنوان خوابگاه  به تو نشان  می دهند و تو باید با 70نفر دیگرگلاب به رویتان,روم به دیفال فقط از دو دستشویی استفاده کنی و صبح ها در صف طولانی شان با اهنگ شاد بندری به خود بپیچی و کلیه درد و هزار مرض دیگر را به جان بخری.هفته ایی یک بار هم بیشتر حق حمام نداری.تازه این را هم فراموش نکنید که دانه دانه ی لباسهای شسته شده تان  شمارش دارد آنهم توسط شخص شخیص  سرپرست خوابگاه(که از من آنتن بانو نیز آنتن  تر میباشد و فراکانس های بسیار دور بُعد را نیز با بهترین کیفیت دریافت میکند)
یخ بودن و قطعی مُدام آب و عطسه های بعد از استحمام نیز چون نُقل و کشمش بعد از حمام می چسبد و جزء لاینفک آن است.
سهم اتاق تو و حداقل 8-7نفردیگر نیزآنقدر کم است که اندازه ی یک سجاده پهن کردن مابین تخت های متعدد نیز نمی شود.لابد باید هنگام سجده پیشانی برتختِ رفیق و الباقی بر زمین گذاشت.همه و همه ی اینها  شاید اگر صبر ایو ب داشته باشی  قابل تحمل باشد اما هم اتاق شدن با هر کسی و هر سن وسالی از کودک و جوان گرفته تا مادر بزرگ و بی بی جون که به هر بهانه ایی به خوابگاه امده فی المثل خانمی که با اهل بیت  به جنگ افتاده و کتکی نوش جان کرده و به بیرون رانده شده لهذا به خوابگاه پناه آورده...آنهم از هر قشری:بد دهن,سیگاری و...
اینها را به خدا ایوب نبی هم نمی تواند تاب بیاورد.
اوضاع برای دانشجویان شیف روز کمی تا قسمتی ابری بهتر است با این تفاوت فاحش که آن بیچارگان حق هیچگونه اعتراض, نقد و پیشنهادی را ندارند.زیرا در غیر اینصورت با یک زنبیل ابروی نازک شده و ایماء و اشاره و لب گزیده شده رو به رو می شوند که تفسیر آن بدان شرح است:برو خدا رو شکرکن یک تیرک به اسم سقف بالا سرته,اصلا اگه نمیخوای  برو بیرون.خیلی ها برای یه روز اینجا بودن آه می کشن و خلاصه همینه که هست.
و این است اوضاعی که قرار بود روایت شود اما باور نفرمایید که این اجمال تمامی غم هاست که اگر گویم ترسم مغز استخوان سوزد.

اینها رو نگفتم که بترسینا...یا توی دلتون خالی بشههه.نههههههههه
خدا به سر شاهده اینا همش لازم و حیاتیه...میپرسین چرا؟چون تک تک مصائب و تک تک روزهای اینجا براتون یه خودسازی بزرگ حساب میشه و وقتی برمیگردین خونه میشین یکی دیگه...در اوج دعوای خونوادگی هم که باشین میگین به به چه سکوتی داره اینجا...حتی سوپ مامان جونتونم براتون حکم جوجه کباب رو داره...داداش و آبجیاتون میشن بافرهنگ ترین و مودب ترین آدمای دنیا براتون... کلی مامان باباتونو میبوسین و اونا هم ذوق که فرزندمون ماشالله با دانشگاه رفتن چه به کمال رسیده و خلاصه هم صبرتون زیاد میشه هم قدر شناسای خوبی میشین...
دیدین همش لازم و حیاتیه...دست این مسئولین درد نکنه که این همه برای کمال و رشد استعدادهای ما زحمت میکشن.خدا قوت
 
آنتن بانو
                                                                          
                                                                                                                                                                                                                                                               
[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

جایتان خالی دوباره بازگشته ایم به دیار جد پدری بزرگوارمان برای امر شریف انتخاب واحد و بسی بیشتر خالی چون خاطرات ماجرا جویانه مان با اجی فروغمان (فروغ جوووووووووووووووووونماچقلببغل)دوباره اغاز گشته از انتخاب واحد گرفته تا کارای خوابگاه و نشریه وزینمان تا همین دم اخری به خرید چسب مارمولکسبز استرساعلا رسیدیمنیشخندنیشخند

و برای بیشتر اب شدن دل مبارک تمامی دوستان از جمله فاطی جان و نرجس جان اضافه می کنیم الساعه کبابی بسیار لذیذ را به همراهی مخلفات تشریفاتی و انگشتان دست به شکمهای مبارک روانه ساختیمخوشمزهخوشمزهنیشخند

این مطلب صرفا برای خوشامد گویی به زیبا جان عزیز تر از جانم و دختران دلبندش نوشته شده

به کلبه ی فقیرانه ولی با صفایمان خوش امدیدگاوچرانقلبقلبقلب

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

[Les trois ordres]

La distance infinie des corps aux esprits figure la distance infiniment plus infinie des esprits à la charité car elle est surnaturelle.
Tout l'éclat des grandeurs n'a point de lustre pour les gens qui sont dans les recherches de l'esprit.
La grandeur des gens d'esprit est invisible aux rois, aux riches, aux capitaines, à tous ces grands de chair.
La grandeur de la sagesse, qui n'est nulle sinon de Dieu, est invisible aux charnels et aux gens d'esprit. Ce sont trois ordres différant de genre.
Les grands génies ont leur empire, leur éclat, leur grandeur, leur victoire, leur lustre et n'ont nul besoin de grandeurs charnelles, où elles n'ont pas de rapport. Ils sont vus non des yeux, mais des esprits, c'est assez.
Les saints ont leur empire, leur éclat, leur victoire, leur lustre et n'ont nul besoin de grandeurs charnelles ou spirituelles, où elles n'ont nul rapport, car elles n'y ajoutent ni ôtent. Ils sont vus de Dieu et des anges, et non des corps ni des esprits curieux : Dieu leur suffit.
Archimède, sans éclat, serait en même vénération. Il n'a pas donné de batailles pour les yeux, mais il a fourni à tous les esprits ses inventions. Oh ! qu'il a éclaté aux esprits !
Jésus-Christ, sans biens et sans aucune production au dehors de science, est dans son ordre de sainteté. Il n'a point donné d'invention, il n'a point régné ; mais il a été humble, patient, saint, saint à Dieu, terrible aux démons, sans aucun péché. Oh ! qu'il est venu en grande pompe et en une prodigieuse magnificence, aux yeux du cœur, qui voient la sagesse !
Il eût été inutile à Archimède de faire le prince dans ses livres de géométrie, quoiqu'il le fût.
Il eût été inutile à Notre Seigneur Jésus-Christ, pour éclater dans son règne de sainteté, de venir en roi ; mais il y est bien venu dans l'éclat de son ordre !
Il est bien ridicule de se scandaliser de la bassesse de Jésus-Christ, comme si cette bassesse était du même ordre, duquel est la grandeur qu'il venait faire paraître. Qu'on considère cette grandeur-là dans sa vie, dans sa passion, dans son obscurité, dans sa mort, dans l'élection des siens, dans leur abandonnement, dans sa secrète résurrection, et dans le reste, on la verra si grande, qu'on n'aura pas sujet de se scandaliser d'une bassesse qui n'y est pas.
Mais il y en a qui ne peuvent admirer que les grandeurs charnelles, comme s'il n'y en avait pas de spirituelles ; et d'autres qui n'admirent que les spirituelles, comme s'il n'y en avait pas d'infiniment plus hautes dans la sagesse.
Tous les corps, le firmament, les étoiles, la terre et ses royaumes, ne valent pas le moindre des esprits ; car il connaît tout cela, et soi ; et les corps, rien.
Tous les corps ensemble, et tous les esprits ensemble, et toutes leurs productions, ne valent pas le moindre mouvement de charité. Cela est d'un ordre infiniment plus élevé.
De tous les corps ensemble, on ne saurait en faire réussir une petite pensée : cela est impossible, et d'un autre ordre. De tous les corps et esprits, on n'en saurait tirer un mouvement de vraie charité, cela est impossible, d'un autre ordre, surnaturel.

[ ۱۳٩٠/۳/٦ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

Qu'est-ce que les Pensées de Pascal ?

D. Descotes, Pascal. Biographie, étude de l’œuvre, Collection Classiques, Albin Michel, 1994.

Après sa mort, la famille de Pascal découvre dans ses papiers de nombreux manuscrits et imprimés. Gilberte et Florin Périer commencent alors un important travail d'édition qui a littéralement fondé la gloire de Pascal : en 1663 paraissent chez Desprez L'Equilibre des liqueurs et la pesanteur de la masse de l'air, puis en 1665 le Traité du triangle arithmétique ; en 1666, ils prennent un privilège pour les « Fragments et Pensées... sur diverses matières » dont sortira en 1670 I'édition des Pensées, dite de Port-Royal.

Les proches de Pascal sont d'abord déçus de trouver le grand projet apologétique si peu avancé ; ceux-ci comportent des textes manifestement étrangers à l'Apologie, par exemple sur les esprits de géométrie et de finesse, ou sur les miracles. Quelques repères permettent de se guider : vers mai 1658, Pascal a exposé les grands traits de son projet au cours d'une conférence donnée à Port-Royal. Mais l'édition exige un épineux travail de mise au point.

Le manuscrit révèle les méthodes de travail de Pascal. Il écrit sur de grandes feuilles de papier des réflexions, des esquisses, des plans, parfois des rédactions développées, qu'il classe en découpant les grandes feuilles, dont il répartit les morceaux dans des dossiers thématiques. On sait que Pascal perçait d'un trou les papiers destinés à entrer dans son Apologie, pour les réunir par une ficelle en liasses portant chacune un titre.

En examinant le matériau de ces papiers (texture, filigranes, écartement des pontuseaux), Pol Ernst est parvenu à distinguer les différents types de papiers utilisés par Pascal, à reconstituer certaines pages telles qu'elles étaient avant le découpage, et même à dater les rames de feuilles successivement employées, ce qui apporte évidemment une lumière toute nouvelle sur la genèse des Pensées. De son côté, l'érudit japonais Yoichi Maeda a étudié, sur le manuscrit, la technique de rédaction et de correction de Pascal : il écrit toujours au milieu de sa feuille en laissant de grands interlignes et deux marges à gauche et à droite ; le premier jet de son texte composé, les corrections et additions apparaissent d'abord dans les interlignes, puis dans les marges. Cette constatation permet de discerner les états successifs du texte de Pascal, avec la genèse de ses idées et les bouleversements qu'il apporte parfois à la rédaction initiale : on découvre par exemple que le fragment L[afuma] 199, S[ellier] 230, primitivement intitulé « Incapacité de l'homme », a subi un tel remaniement que Pascal a dû modifier son titre, qui est devenu « Disproportion de l'homme ». Enfin les travaux de Philippe Sellier montrent que ces textes subissent un travail d'amplification qui rappelle celui que Jean Mesnard a observé dans les Ecrits sur la grâce : ainsi le grand fragment L. 427, S. 681 est un développement des esquisses de la liasse « Commencement ». Toutes ces recherches permettent de suivre de très près le travail concret de l'écrivain.

Le premier soin de Gilberte fut de faire copier les manuscrits de son frère, en respectant avec exactitude l'aspect matériel et graphique de l'original. Deux copies nous sont parvenues, d'autant plus précieuses que le manuscrit ne nous est connu que sous une forme très altérée (au XVIIIe siècle, les papiers ont subi un nouveau découpage, puis ont été collés sur les feuilles d'un cahier). Ces copies (dites C1 et C2) comportent une partie semblable, composée de vingt-sept liasses portant chacune un titre : ces titres se retrouvent dans une table des matières composée par Pascal (donnée dans l'édition Sellier sous le n° 1), qui représente visiblement le dernier état du plan de l'Apologie en préparation : ils correspondent à un ensemble de près de quatre cents fragments dont l'ordre, dû à Pascal, est aujourd'hui considéré comme intangible.

Mais les deux copies comportent aussi un second ensemble d'une trentaine de dossiers sans titres, d'importance et de nature très diverses, classés dans un ordre différent dans C1 et C2. Par exemple, la liasse qui dans C1 suit immédiatement les vingt-sept liasses à titres, apparaît en tête de C2. Le lecteur peut se faire une idée de ces différences dans le classement des « unités » en comparant l'édition Lafuma (L'Intégrale) qui suit C1, et l'édition Sellier, qui suit C2, considérée par l'éditeur comme la reproduction ne varietur du classement des papiers tels qu'ils ont été trouvés. Ces différences sont significatives pour l'interprétation des Pensées : P. Sellier a distingué dans C2 une succession de dossiers dont les fonctions sont très différentes : il y a d'abord ceux que Pascal a écartés de son projet d'Apologie lorsqu'il a réuni les textes contenus dans les vingt-sept liasses titrées ; puis des dossiers de « pensées diverses », alimentés continuellement jusqu'à sa mort ; enfin des dossiers qui contiennent soit des morceaux très élaborés (comme L. 427, S. 681) à partir des vingt-sept liasses titrées, soit des notes sur des questions que Pascal approfondissait continuellement (histoire du peuple juif, prophéties, etc.).

Ces recherches très techniques, dont il serait vain de vouloir donner ici une idée complète, permettent de reconstituer l'évolution du projet littéraire de Pascal. Au départ, c'est la campagne des Provinciales qui lui a suggéré de composer un ouvrage sur les miracles, pour défendre Port-Royal dans l'affaire de la Sainte-Epine. Mais bientôt il se trouve à l'étroit dans ce sujet, dont il retiendra une seule idée, que les prophéties de l'Ancien Testament réalisées dans le Nouveau sont un « miracle subsistant ». Il forme alors le projet d'une défense générale de la religion chrétienne. La conférence de Port-Royal montre qu'en 1658 l'argumentation par l'incompréhensibilité de l'homme et le péché originel est au point. Les avis diffèrent sur la date à laquelle Pascal a découpé dans ses papiers et réuni en vingt-sept dossiers les textes qui forment la charpente de son Apologie : P. Sellier la situe en 1658 ; Jean Mesnard propose une date plus tardive, 1660. La préparation s'est poursuivie, avec les interruptions imposées par la maladie, jusqu'aux derniers moments de Pascal. Le comité formé par la famille, le duc de Roannez, Arnauld, Nicole et quelques collaborateurs envisage plusieurs principes d'édition. Gilberte voudrait publier les papiers tels qu'on les a trouvés : idées d'avenir, puisque c'est celle des éditeurs modernes, mais impraticable parce qu'elle ne répond pas au goût d'un public amateur d'ouvrages achevés. Roannez propose de terminer le livre en s'appuyant sur les indications fournies par Pascal avant son décès : solution écartée aussi, heureusement pour nous. Le comité opte pour une publication incomplète, retenant les fragments les plus clairs et développés, en les classant suivant un ordre thématique sans grand rapport avec le projet apologétique initial, et en les retouchant pour en atténuer les audaces.

L'ORDRE DU TEXTE

L'édition remporte un succès durable, confirmé par la parution de nombreuses versions pirates.

Le XVIIIe siècle en voit naître d'autres principalement celles de Bossut et de Condorcet, qui changent l'ordre des textes sans le modifier substantiellement. Il faut attendre 1842 pour que Victor Cousin annonce par un Rapport à l'Académie qu'il a retrouvé à la Bibliothèque royale le manuscrit original, dont la lettre diffère considérablement des éditions en cours. Prosper Faugère donne une première édition corrigée. Mais du coup, le problème de l'ordre de présentation des textes et du respect des intentions de Pascal se posent de façon aiguë. En 1892, Léon Brunschvicg publie une édition annotée qui classe les fragments par rubriques thématiques, en mettant l'accent sur le moraliste, plus que sur le théologien et l'apologiste. Les éditions les plus modernes (Tourneur, Lafuma, Sellier) s'appuient sur les deux copies pour approcher d'aussi près que possible l'ordre original des papiers. On considère donc désormais comme acquis le classement des vingt-sept liasses titrées, puisqu'il a été établi par l'auteur lui-même : les recherches se poursuivent sur la meilleure manière de présenter les dossiers subsistants. L'édition de P. Sellier, qui présente l'état des papiers de Pascal « au travail », correspond au dernier état de la recherche actuelle. Pol Ernst a aussi mis au point une édition des textes à leur état natif, c'est-à-dire dans l'ordre des feuilles telles qu'elles étaient avant d'être découpées. Enfin, on attend l'édition que Jean Mesnard proposera dans les Œuvres complètes en cours d'achèvement.

Comme on peut le constater, les Pensées, qui sont l'une des œuvres les plus classiques de la littérature française, sont aussi un livre dont l'évolution n'est pas achevée : le manuscrit et les copies recèlent encore des secrets.

[ ۱۳٩٠/۳/٥ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی(Samedi)

ظهر یکشنبه من  جدول نیمه تموم   همه خونه هاش سیاه   روی خونه جغد شوم(Dimanche)

صفحه کهنه یادداشتهای من   گفت دوشنبه روز میلاد منه   اما شعر تو میگه که چشم من     تو  نخه ابره که بارون بزنه(lundi)

غروب سه شنبه خاکستری بود  همه انگار نوک کوه رفته بودند به خودم هی زدم از اینجا برو   اما موش خورده شناسنامه من (Mardi)

عصر چارشنبه من     عصر خوشبختی ما        فصل گندیدن من        فصل جون سختی ما(Mercredi)

روز پنجشنبه اومد       مث سقائک پیر      رو نوکش یه چیکه آب        گفت به من بگیر بگیر(jeudi)

جمعه     حرف تازه ای برامون نداشت        هرچی بود پیشتر از اینها  گفته بود(vendredi)

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]

بالای این گنبد کبود

که همیشه مازیر اون نشستیم و قصه میگیم

تو باید بمونی بخندی

هر چند سخت

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ dokhtare bibi ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من...تو... دستها پر از نیاز, حرف فاصله ها تا ابد یک راز و عشق را حتما باید در جامه دان کوچک بی بی جا گذاشت!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب