اصلنشم دلم میخواد همینطور بنویسم...از گیج بازیام...اصلا از هیچی بنویسم...من از هچی و پوچیم میتونم واست ترانه بسازم...حرف عاشقونه بسازم...اینقذه حرف رو دلمه....نمیدونم از کدومش بگم...
بگم که چقد دلم تنگه واسه صدای نفسهات...بگم؟؟؟؟بگم؟
بگم چقد دلم تنگه شبا رو بیداری سر کنم به یاد تو...بعدش گریه وشاملو هم هستش حتی و یه لیوان قهوه رو هم میتونم میهمون پارتی دلتنگیام کنم...
و تا سپیده ...تا خود سحر قالشون بذارم که تو میاییییییی؟بگم؟بگم؟؟؟؟؟؟؟ ؟
چی بگم یه نیگاه بنداز ببین چی نوشتم...قصه ی من نه بالا داشت نه پایین..راست ودروغ این عشق لعنتی رو هم نفهمیدم...
قصه تو بودی...من فقط همینو فهمیدم...اینوسط کجای قصه خودمو گم کردم...عمرا اگه لو بدم
خودمو لا به لای نفسهات جا گذاشتم... عمرا...

این یکی از نقاشی های سهرابه...من عاشق ماهی قرمزم تو حوض فیروزه ایی...
مشهد که بودیم...برمیگرده به 5 سالگی من اتفاقا یه حوض فیروزه ایی بزرگ داشتیم...درست مثل تو فیلمها...
تموم خوشی های اون خونه و یادگاریهاش و بازی کردناش و شیطنتهاش با تصویر من ازون حوض بزرگ و گرد و فیروزه ایی جاری میشه تو ذهنم...چه خاطراتی بود
.
Ne pleure pas
Ne pleure pas, mon amour, ne pleure pas, déjà
La nuit descend, mon amour, la nuit descend, tout bas
Mais cette fois, tu le sais, je dormirai sans toi
Ce sera long, mon amour, j'aurai peut-être froid
Tu avais les yeux dans le ciel
Aux couleurs d'un chemin d'étoiles
Et j'ai sombré jusqu'à plus rien
Dans le source au creux de tes mains
A trop aimer le vent où se brisent les ailes
J'ai traversé les mots pour aller jusqu'à toi
Voulant vivre comme toi, comme on vit de soleil
Mais c'est fini tu vois et j'ai tant sommeil
Ne pleure pas, mon amour, ne pleur pas déjà
La nuit descend, mon amour, la nuit descend, tout bas
Tu trouveras, je le sais, d'autres chemins que moi
Tu t'es trompé, mon amour, je peux mourir sans toi !
Tu disais : la vie nous va bien
Nous aurons des années lumières
Beaucoup d'amour, un peu de pain
Des enfants, plus beaux qu'un " je t'aime "
Je préférais la nuit, j'aimais trop le mystère
Mes pas s'arrêtent ici, continue, solitaire
Je vais dormir là-bas, comme on dort en hiver
Mais c'est fini tu vois, et j'ai tant sommeil !
بعدا ترجمه شو میذارم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
حمید مصدق
جون من با این مداد رنگی ها حال میکنین..قالب باحالیه ..ولی دیگه نمیشه رنگی نوشت....چون با رنگهای مداد رنگی قاطی میشه
مهد کودک صناست اینجا....خوش اومدین
اگه خیلی افتضاحه خرده نگیرین
..بعد یه سال دوباره نوشتم...اونم دیشب خیلی التماس کرد مخم که بذار شعر بشم
نای سخن نمانده درین گلوی خشک
از چشمان من بخواه
یک عمر حرفهای فرو خورده را
دیگر کدام آرزو از برای باغ
حتی بهار هم به سوگ نشسته است
از خزان نا تمام باغ
بهر کدام بچاره آمده ایی
این زمان,اینچنین دیر
حرفهای مرده ام یا باغ سوخته ام؟!
سکوت
و صدای قلبم
که چه حکایتی می کند و چه اضطرابی
ولی من ارام نشسته ام
با لبخند کمرنگی بر لب
بگمانم
حتی یاس باغچه مان هم فهمیده است
منتظرم
دیشب اسمان خبرم داد
که می آیی
والله میدونم دیره...ولی کل این ایام رو مسجد مقدس جمکران بودم...خادمای این مسجد از چند ماه قبل انلاین میشن برا اینروز اینقد خاطره هست که بگم...نمیدونم از کجا شروع کنم

الان فقط حسشه اینو بگم تا قبل جمعه همش فکر میکردم ایندفعه که جمعه نیمه شعبانه...شاید اقا بیاد...کلی امیدوار بودم...
شب نیمه شعبان از 2 شب تا 8 صبح شیفت داشتیم...صبح که شد دیگه گریه ی منم شروع شد که بازم نیومد و تنها موندیم
ناخوداگاه گریه م گرفته بود و زائرا با تعجب نیگام میکردن...
یادتون باشه بعدا بقیه خاطره ها رو بگم مثلا صبح نیمه شعبان یه خانوم باحالی داریم که از شبش هی میگه برا سلامتی زائو صلوات...من پارسال که اولین سالم بود فکر میکردم واقعا زائو اوردن
نگو نرجس خاتون رو میگفت ...اینقذه خندیدم امسالم صبح نیمه شعبان صلوات که زائو به سلامتی فارغ شد...تازه کاچیم خوردیم
عصر نیمه شعبانم با بچه ها رفتیم یه کارگاه اموزشی که بچه های مشهد اومده بودن تو مهدیه دایر کرده بودن...بعدا میخوام مطالبشونو بذارم...خیلی جالبه
یادم باشه عکسای جشن شکر گزاریمونم بذارم..جشن خیلی باحالیه
.تازشم تلویزیونم مراسم رو شبکه 3 نشون داد
والله نمیدونم از چی بگم...فقط دوست داشتم آپ کنم
تابستون چه زود گذشت هاااااااا
خو مثل اینکه اول صبحیه مثل بچه مظلوم ها اصلا حرفم نمیاد...میگن هیچی اجباریش خوب در نمیاد...حتی آپ اجباری
یه بنده خدایی یه روز بهم گفت:هیچوقت از یه مرد نپرس تاحالا گریه کردی؟
دیشب داشتم یه اهنگ از احسان از نوع خواجه امیری گوش میدادم...خیلی خوشمان امد,تازه یادی هم ازون بنده خدا شد
:
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمیکنه,قدم میزنه....!